میلاد گوهر هشتم،ضامن آهو رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم
***
زندگی شاید همین باشد!!!
فریبی ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو
زندگی رو جز با او و برای او نمی خواهی
من به گمانم زندگی همین باشد...
***
درسته کولی و بی کس و کارم
منم واسه خودم خدایی دارم
برای دیدن روز عذابت
دارم ثانیه ها رو می شمارم
پانوشت:.
۱- امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه و تجربه تلخ من بشه یه تجربه خوب واسه شما.
۲- فافا جان من که می دونم از کجا می سوزی و می دونم کی هستی پس خواهشا زیاد جوش نزن
می ترسم بخار بشی و هیچی ازت نمونه.
۳- کاش می شد روزگار را از سر نوشت.
نوشته شده توسط عروسک در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 9:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت آخر :
تماس گرفتم نازنین گوشی رو برداشت و گفت سلام گفتم علیک سلام عیال دیدم ناراحته گفتم چی شده اتفاقی افتاده گفت بابام ساعت 10 به خواهر تلفن کرده و گفته بهشون بگو جواب ما منفی و خانواده های ما به درد هم نمی خورن. الانم اومده خونه خیلی هم عصبانیه به منم گفته که تو رو باید فراموش کنم. گفتم آخه چرا؟ گفت به خدا نمی دونم و زد زیر گریه منم یه کم دلداریش دادم و گفتم که درس می شه نگران نباش ولی خودم از نگرانی داشتم می مردم. قلبم داشت می اومد توی دهنم ولی پیش نازنین به روی خودم نیاوردم. تا شب چند بار نازنین تماس گرف و هر بار فقط گریه می کرد. خواهر نازنین هم تماس گرفت و به مادرم گفت که پدرم اینجور گفته . شب که بابام اومد خونه مادرم جریان رو بهش گفت اونم خیلی ناراحت شد و با تلفن پدر نازنین تماس گرفت ککه جواب نداد. انگار داشتم کابوس می دیدم تمام اون دنیای قشنگم در عرض 1 شب ویران شده بود باورم نمی شد اون همه خوبی یه شبه تبدیل به نفرت شده. فردا صبح به توصیه نازنین با پدرش خودم از بیرون تماس گرفتم اول خودمو معرفی کردم و گفتم چرا قبول نکردین منو بهانه های علکی آورد و گفت ما به درد هم نمی خوریم بعدشم بهم گفت که دیگه حق ندارم باهاشون تماس بگیرم هر چی التماسش کردم که قبول کنه نکرد و گوشی رو روم قطع کرد. برگشتم خونه پدر مادرم هم ناراحت بودن و هر چی بود سر من خالی می کردن که تو بی عرضه ای ما رو برداشتی بردی خواستگاری دوست دخترت که سنگ رو یخمون کنن و غرورمونو بشکنن هرچی باهاشون حرف زدم زیر بار نمی رفتن و بابام گفت باید از خونه بری رفتم ساکمو جمع کنم که بابام اومد طرفمو یه سیلی محکم خوا بوند زیر گوشم و گفت حالا برو. از خونه زدم بیرون خیلی خورد شده بودم راه افتادم طرف مریوان که برم برا تسوبه. تسویه مو که انجام دادم چند ساعتی رفتم کنار دریاچه زریوار داشت یواش یواش شب می شد این اولین باری بود که دوس نداشتم از مریوان زود برگردم طرف خونه. میلی واسه خونه رفتن نداشتم یعنی خونه ای دیگه نبود که بخوام برگردم. چند روزی رو اونجا موندم ولی داشت پولم تموم می شد برگشتم طرف شهرمون. رفتم خونه خاله اونم که جریان رو فهمیده بود خیلی ناراحت بود. حس کردم دوس نداره خونشون باشم واسه همین گفتم می خوام برم پیش یکی از دوستام اونم اصراری نکرد و از خونه زدم بیرون. به دوستم تلفن کردم اونم خواست که برم خونشون منم بی هیچ حرفی قبول کردم. هر چی با نازنین هم تماس گرفتم خودش تلفن رو جواب نمی داد از خواهر دوستم پرسیدم که ازش خبر داره یا نه گفت چند روز پیش تلفن کرده و گفته به زور می خوان من و به عقد پسر داییم در بیارن منم چند روزه به جای آب و غذا فقط گریه و کتک بابا نصیبم شده. الانم تو اتاقش زندونه و درشو قفل کردن نمی زارن با هیچکی حرف بزنه. خیلی ریختم بهم خیلی فکرا اومد تو سرم فرار با هم و به دست و پای بابای نازنین افتادن و به زور نازنین رو ازشون گرفتن و... ولی هیچ کدوم راه حل منطقی نبودن فردا صبحش دوباره با بابای نازنین تماس گرفتم و ازش خواهش کردم که اجازه بده ولی بازم قبول نکرد و این دفعه با عصبانیت بیشتر گفت ببین اگه بی خیال نازنین نشی بد می بینی. منم که نمی تونستم چیزی بگم گفتم پس خواهش می کنم نازنین رو به خاطر من اذیت نکنین من می رم ولی تو رو خدا اونو کتک نزنین و مجبورش نکنین کاری رو که دوس نداره انجام بده در جوابم یه به تو ربطی نداره شنیدم و صدای محکم قطع کردن گوشی. دیگه نا امید شدم خواهر دوستم با بابام حرف زد و من برگشتم خونه بعدم به کمک دوستم تونستم تو یکی دو تا مدرسه چند ساعت کلاس بگیرم و مشغول بشم. یکی دو ماه از اون روز می گذشت هر چی به خونه نازنین تلفن میکردم از جاهای مختلف نمی تونستم باهاش حرف بزنم خیلی دلم برا صداش تنگ شده بود خواهرش به خواهر دوستم تلفن کرده بود و گفته بود که دیگه دوستی بین و اون و نازنین نباید باشه و بی خیال نازنین بشه. تا اینکه نزدیک اردیبهشت ماه بود که یکی تماس گرفت صدای نازنین رو که شنیدم قلبم وایساد خیالی جا خورم نمی تونستم حرف بزنم زبونم بند اومده بود با گریه پرسیدم کجا بودی بی معرفت تو نمی گی دل یکی برات پر می کشه. دیگه خندش نمی اومد با یه لحن حزین گفت تو قرنطینه بابا و داداش بزرگم و مامانم. گفت که خیلی دلش برام تنگ شده و هر روز به گردنبندی که براش گرفتم خیره می شه و اشک می ریزه. بغض گلوی دوتامون رو گرفته بود که یهو هر دو زدیم زیر گریه بعد تموم شدن گریه هام گفتم الان کجایی که تونستی تماس بگیری گفت خونه داییمم. و باید زود برگردم فقط اگه خواستی خبری ازم بگیری این شماره خونه داییمه می تونی از طریق دختر داییم ازم خبر بگیری. یکی دو ماهی به همین صورت گذشت تابستون شد خواستم ببینمش اما گفت که نمی تونه بیاد. چند هفته یه بار می تونستیم با هم حرف بزنیم خیلی اوضاع بدی داشتم می خواستم کنکور کارشناسی شرکت کنم ولی نه حوصلشو داشتم نه انگیزه شو علکی رفتم سر جلسه و اومدم خونه فقط واسه اینکه بگم منم کنکور دادم. نزدیکای شهریور بود که پسر عمم بهم تلفن کرد و گفت یکی از دوستاش عسلویه ست و گفته یه یه کاردان کامپیوتر نیاز دارن می خوای باهاش صحبت کنم بری . منم که حالم از همه چیز شهرمون گرفته شده بود قبول کردم. حدودا 20 روزی رو عسلویه بودم ولی از بخت بد من رییس شرکتی که من براش کار می کردم با شریکاش درگیر شدن و حق کار تو عسلویه رو از دست دادن منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه. رفتم دوباره سراغ کلاس چند باری هم با نازنین تماس گرفتم اما فقط یک بار اونم واسه یک دقیقه تونستم باهاش حرف بزنم. دیگه تو خونه اجازه نمی دادن تلفن رو جواب بده. یه روز تلفن کردم و به نازنین گفتم که بشینه فکر کنه و راهی پیدا کنه که از این بلاتکلیفی رها بشیم گفتم هنوزم منو می خواد یا نه و حاضره هر جا برم بیاد همرام اونم گفت باید فکر کنم و بهت خبر می دم. تا اینکه یه روز سر کلاس بودم ساعت 3 بعداظهر نازنین تلفن کرد و گفت می خوام باهات حرف بزنم منم از کلاس اومدم بیرون و گفتم بگو گفت خیلی فکر کردم که چجوری می شه با هم باشیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم می خوام از بلاتکلیفی رها شم گفتم بیا با هم فرار کنیم یه جای دیگه خندید و گفت باز بچه شدی من نمی تونم خانوادم و رها کنم رو حرف بابام هم نمی تونم حرف بزنم گفتم منظورت چیه ؟ گفت می خوام همو فراموش کنیم. اینو که گفت انگار برق گرفتم گفتم دوباره بگو چی گفتی؟ گفت همو فراموش کنیم بهتره واسه دو تامون دختر خوب واسه تو زیادن مثلا دختر عمت تلفن کردم که بگم دیگه من و فراموش کن و تماس نگیر بعدشم گوشی رو قطع کرد هر چی هم تلفن کردم جوابمو نداد. دیگه حوصله کلاس رو نداشتم به مدیر مدرسه گفتم که کار خیلی مهمی پیش اومده و باید برم شما بچه ها رو تعطیل کنین. بعدشم رفتم اون کافه ای که همیشه با نازنین می رفتم دیگه با پسر کافه ایه رفیق شده بودم تا وقتی که می خواست کافه رو ببنده . اومدم بیرون و تا 2 شب تو خیابونا قدم زدم باورم نمی شد این حرفای امروز رو از نازنین شنیده بودم صداش توی سرم بود و هی تکرار می شد: (( فراموشم کن و دیگه تماس نگیر )) برگشتم خونه تا یک هفته کل کارام مختل شده بود حوصله هیچ کاری رو نداشتم تا اینکه مدیر مدرسه تلفن کرد که اگه خیال نداری بیای سر کلاس بگو که من سراغ یکی دیگه بگردم واسه کلاسام. گفتم یکی دیگه رو پیدا کن دیگه حوصله ندارم بیام کلاس اونم گوشی رو قطع کرد. ماهها داشت می گذشت و هیچ وقت نتونستم با خودم کنار بیام که نازنین رو فراموش کنم تا اینکه چند ماه قبل به کمک یکی از شاگردام با نازنین تماس گرفتم و گفتم من هنوزم سر حرفم هستم و هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم بیا دوباره با هم باشیم اون هم در جوابم گفت که با پسر داییش 6 ماه که نامزد کرده و خیلی هم دوسش داره و حاضر نیست دوباره من بیامتو زندگیش. بهش گفتم مگه دل آدم جای چند نفر که تو به راحتی پسر داییتم توش جا دادی و من و ازش بیرون کردی؟؟؟؟ گفت : جای هر چند نفری که خود آدم بخواد من تو رو فراموش کردم خواهشا دیگه تلفن نکن و مزاحم زندگیم نشو خداحافظ و گوشی رو قطع کرد. هنوز تمام این جملات توی فکرمه اصلا نمی تونم باور کنم نازنینی که اون همه هم رو دوس داشتیم و از دوری چند ساعته هم بی قرار می شدیم این حرفا رو بهم زده باشه. شاید من هنوز بزرگ نشدم که بی رحمی های دنیا رو ببینم ولی یه چیز رو خوب می دونم دگه اعتماد به زن ها تو دلم مرده و به هیچ وجه نمی تونم هیچ زنی رو دیگه باور کنم.

پایان
پانوشت :.
۱- ناشناس جان ممنون که به فکر ما بودی امیدوارم هر جا هستی موفق و شاد باشی.
۲- امیدوارم آخر داستان براتون تکراری نباشه و به قول خودتون مثل سریال های ایرانی نباشه
چون اتفاقیه که افتاده و داستان نیست.
نوشته شده توسط عروسک در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 4:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت دهم :
بعد از شنیدن حرفای نازنین خیلی اعصابم ریخت به هم خیلی ناراحت شدم به مادرم گفتم که بابابزرگ چه دست گلی به آب داده اونم خیلی ناراحت شد ولی اتفاقی بود که افتاده بود. روز دوشنبه بابامو مجبور کردم که با پدر نازنین تماس بگیره و جویای قرار خواستگاری بشه. پدر نازنین هم گفت که یکی از فامیلا بیمارستان بوده و امروز صبح فوت شده اگه اجازه بدین قرار خواستگاری رو جمعه بزاریم ولی واسه اینکه بدقولی ما رو ببخشین و از شرمندگی در بیایم جمعه صبح تشریف بیارین که ناهار در خدمتتون باشیم. بابا هم قبول کرد. من هم به یکی از دوستای صمیمیم تماس گرفتم و گفتم بیابریم لابس بگیریم خلاصه لباس ها رو گرفتیم و خوشحال اومدیم خونه و منتظر رسیدن جمعه زمان به کندی می گذشت انگار ساعت وایساده بود خیال نداشت حرکت کنه. شب پنج شنبه بود که نازنین تماس گرفت و گفت یعنی جدا فردا میاین؟ خندیدم و گفتم اگه دوس نداری نمیایم ؟ برگشت گفت دیوونه ای من دارم از دلشوره می میرم تو عین خیالت نیست و دست از این شوخی ها بر نمی داری. بهش گفتم نازنین یه چیز جدی بگم؟ با جدیت گفت بگو . گفتم فردا که خواستی چایی بیاری مواظب من بیچاره باش نمی خوام اول زندگی بسوزونیم. داد زد سرمو گفت تو هیچ وقت آدم نمی شی و دست از شوخی بر نمی داری. یه کم در مورد خودمون حرف زدیم و خداحافظی کردیم. خیلی احساس خوبی داشتم انگار فردا همه ی دنیا می خواست مال من بشه اون شب تا نزدیکای صبح خوابم نبر و همش تو رختخواب غلط می زدم و به خودمو نازنین فکر می کردم چه رویاها که واسه زندگی مشترکمون تو ذهنم نیومد. نزدیک 5 بود که خوابم گرفت. چیزی نگذشت که با صدای مادرم بیدار شدم که 8 صبح پاشو نمی خوای بیای؟ خودت می ای یا قاب عکستو ببریم بگیم خارجه. با صدای بلند گفتم من غلط بکنم تنها برم خارج میام اگه شده تا اونجا بدوم. خلاصه اول رفتیم سراغ خواهر دوستم که دوست نازنین بود حالا و ما به بهانه آشنایی اونها می خواستیم بریم خواستگاری. بعد هم رفتیم خونه عموم و اونو به عنوان بزرگتر برداشتیم و راه افتادیم طرف خونه نازنین. انگار داشتم خواب می دیدیم باورم نمی شد که من دارم می رم خواستگاری نازنین تا زمانی که رسیدیم در خونه نازنین هنوز به خودم نیومده بودم انگار تو رویا بودم. زنگ در رو زدیم بماند که صبحش به خاطر سبد گل و شیرینی چقده دویده بودم. داداش نازنین در رو باز کرد و گفت بفرمایین وقتی رفتیم داخل دیدیم چند نفر داخل بعد که وارد شدیم فهمیدم یکیشون خواهر نازنین یکیشون عروسشون یکی داداشش و یکی دیگه شوهر خواهر نازنین یه پسر هم بعدش اومد که فهمیدم داداش دومی نازنین. دادمادشون به محض اینکه من نشستم اومد نشست پیش من. و بعد از کمی من و من کردن پرسید تحصیلاتت چیه؟ شغلت چیه ؟ منم با پررویی تمام چون قبلا از طرف خواهر دوستم تمام پلتیک های اساسی رو یاد گرفته بودم جوابشو دادم. بعد که دامادشون کم آورد داداش دومی نازنین اومد و گفت بیا بریم تو باغمون یه قدم بزنیم منم پاشدم و رفتم خلاصه از خودم پرسید و خونمون و خانوادمون و خیلی چیزا منم جواب دادم طوری که دیگه نه چیزی واسه گیر دادن داشت نه حرفی برا زدن. یهویی وقتی که می خواستیم برگردیم داخل خونه از پشت پنجره نازنین رو دیدم که نگام می کرد من رو که دید رفت دااخل. رفتیم داخل اتاق پیش بقیه نشستیمتا اینکه بابای نازنین اشاره کرد که نازنین چایی رو بیاره. وقتی اومد تو یه چادر سفید خوشگل پوشیده بود یه نگاه بهم کرد. منم خندیدم و سرمو انداختم پایین به رسم دادماد های سر به زیر. اول چایی رو برد برا بزرگتر ها بعد که رسید به من آروم بهش گفتم پماد سوختگی آوردم نگران نباش نگام کرد لبخندی زد و گفت بفرمایین. چایی رو برداشتم اونم رفت پیش مادرم اینا نشست. خلاصه ناهار رو که خوردیم عموم سر صحبت رو بالاخره باز کرد و بعد نیم ساعت سخنرانی که همه رو هیپنوتیزم کرد البته به جز من چون شش دانگ حواسم پیش نازنین بود و اصلا یک کلمه هم نفهمیدم عموم چی گفته بابای نازنین هم شروع کرد به حرف زدن و خلاصه بعد 2 ساعت گپ و گفتمان وقتی مادرم گفت اگه اجازه بدین امیر و نازنین هم حرفاشون رو با هم بزنن باباش اجازه نداد و گفت اجازه بدین اول بیایم تحقیقات اگه جوابمون مثبت بود بهتون خبر می دیم اونوقت وقت زیاده برا اینکه با هم حرف بزنن. ما هم یواش یواش پا شدیم که برگردیم خونه اما من نمی خواستم بیام پاهام یاری نمی کرد که از خونشون بیام بیرون دوس داشتم دیگه واسه همیشه پیش نازنین بمونم ولی چه کنم که باید می رفتم. از نازنین با نگاه خداحافظی کردم و برگشتیم خونه منتظر جواب بابای نازنین. نزدیک غروب بود که داییم تلفن کرد و با یه حالت عصبانیت شروع کرد به فحش دادن من که چرا ما رو همراهتون نبردین خواستگاری منم بهش گفتم که اگه بنا بود کسی رو ببریم یه بزرگتر رو باید می بردیم نه تو رو که حسابی جوش اورد و گفت نشونت میدم ضرر می کنی. بعدشم که نازنین یواشکی تلفن کرد و گفت از وقتی که رفتی همش حرف تو. گفتم چیا می گن ؟ گفت مامانم و داداش بزرگم مخالفن می گن بیکاره . ولی بابام و خواهرمو دامادمون و داداش دومیم راضین و حتی بابام به داداشم گفته بیکاریش مهم نیست چون داره سربازیش تموم می شه و می تونه کار بکنه مهم سالم بودنش و جربزه و جنم زندگی که داره. خندیدم و گفتم حالا تو با مخالف هایی یا موافق ها خندید و گفت من که می خوام سر به تنت نباشه نمی دونستی؟بعد دو روز نازنین تلفن کرد و گفت داداش دومیم خودش دیشب گفته من می خوام برم دربارش تحقیق کنم نیم ساعت پیش هم از خونه زده بیرون فکر کنم اومده طرف خونه شما مواظب باش. منم مشخصات داداش نازنین رو دادم به یکی از دوستام و گفتم وایسه سر کوچه به محض اینکه اومد خبرم کنه. چیزی نگذشته بود که داداش نازنین اومد البته یه پسر دیگه هم همراش ود که بعدا فهمیدم پسر عموش بوده. از مغازه دار سر کوچه پرس و جو کرد از همسایه ها چند تا شون پرسید و رفت. شب دوباره نازنین تلفن کرده بود به خواهر دوستم و بهش گفته بود داداشم اومده به بابام گفته همه چیز و بابام هم رضایتش رو اعلام کرده به خواهرم تلفن کرده و گفته بهشون بگین جواب ما مثبت. منم چیزی به پدر مادرم نگفتم، گفتم بزار خودشون تماس بگیرن و بگن. فرداش تا ظهر منتظر بودم که تماس بگیرن که خبری از خواهر نازنین نشد منم دیگه طاقت نیاوردم و به خواهر دوستم گفتم با نازنین هماهنگ که که همین الان باهاش تماس بگیرم تماس گرفتم نازنین گوشی رو برداشت و گفت سلام.
این داستان ادامه دارد...
پانوشت ::::::::
۱- ستاره خانوم ممنون که سر می زنی ولی با نظر دادنت بیشتر خوشحال می شم.
نوشته شده توسط عروسک در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 8:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت نهم:
یکی دو روز از اومدنم می گذشت که هر کی رو می دیدیم یه جور دیگه نگام می کرد. به هر کدوم از آشناها می رسیدم می گفت مبارکه انشالله کی مراسم؟
منم خودمو می زدم به اون راه که انگار از هیچی خبر ندارم. اومدم خونه مادرمو صدا زدم و گفتم شما چیزی به کسی گفتین؟ گفت چطور؟ گفتم آخه هر کی رو می بینم می گه مبارکه به کیا گفتین؟ گفت من به برادر خواهرام گفتم از لج بابات که به خواهراش گفته. خلاصه کلی از دست بابا مامانم ناراحت شدم و گفت هنوز نه به دار نه به بار چرا جار زدین اگه جور نشه چی؟ اونم گفت خدا بزرگه شما همو می خواین پس جور می شه. خلاصه کل فامیل هنوز هیچی نشده فکر می کردن من ازدواج کردم و همه چی تموم شده در صورتی که هنوز خواستگاری هم نرفته بودیم. منم دیدم اوضا خیلی خرابه ه روز که نازنین رو دیدم بهش گفتم که خودتو آماده کن واسه خواستگاری و این چیزا چون راه دیگه ای نداشتم همه فهمیده بودن و اگه خیلی طولش می دادم هزار جور حرف در می اوردن. اونم گفت پس اجازه بده منم به خواهر بزرگم بگم و مقدمه سازی کنم که بتونین بیاین خواستگاری. مرخصی با همین حرفا تموم شد و رفتم سر خدمتالبته با کلی ناراحتی از پدر مادرم که من و مجبور کرده بودن بدون پشتوانه و عجله نازنین رو از خانوادش خواستگاری کنم. رفتم پاسگاه اونجا موندم 7 آبان بود که بالای کوه اولین برفش رو زد طوری که از مردم محلی شنیده بودیم می گفتن از اول آذر به بعد راه پاسگاه بسته می شه چون برف خیلی زیاد می شه و به هیچ وجه نمی شه از کوه پایین اومد یا رفت بالا حتی می گفتن اگه اول آذر رفتی بالای کوه تو پاسگه باید صبر کنی تا اردیبهشت ماه که برفا آب بشن بعد بیای پایین. خیلی نگران و ناراحت بودم که من خدمتم اول بهمن ماه تموم می شه و باید 3 ماه رو علکی بمونم تو پاسگاه هر چی نامه نوشتم و بیسیم کردم که منو انتقال بدین یه جای دیگه که بهمن بتونم برم قبول نکردن و گفتن تو تبعیدی هستی و باید بمونی همون جا. دیگه از همه جا قطع امید کرده بودم تا اینکه یه شب یه اتفاقی افتاد. یکی از بچه ها چون مشکل خونوادگی داشت و اونم مثل من مجبور به موندن بود از فرط ناراحتی دو بسته قرص انداخته بود بالا ساعت 12 شب بود که بیدارم کردن بچه ها و گفتن کعه فلان سرباز قرص خورده و داره می میره بی سیم کن قرار گاه بگو یه جوری بیان ببرنش. منم بیسیم کردم فرمانده قرار گاه که اومد پای بی سیم بهش گفتم یکی از بچه ها حالش اینجوریه اگه زودتر نیاریمش پایین می میره فرمانده هم با نهایت بی رهمی گفت تنها راه ارتباطی هلیکوپتر اونم باید بی سیم کنیم سنندج و 2 روز طول می کشه . گفتم تا 2 روز دیگه مگه جنازشو ببرین پایین خواهش می کنم یه کاری کنین که برگشت گفت به درک که می میره همینه که هست یه نون خور کم تر و دیگه جواب بی سیم رو نداد. یه کم آبلیمو تو پاسگاه داشتیم بهش دادیم هیچ فرقی نکرد تا اینکه یه یکی از بچه ها که کرد بود گفتم بیا خودمون ببریمش پایین. فرمانده گفته دیوونه شدین هر 3 تاتون می میرین. گفتم اگه مردیم هم قسمت بوده بالاخره فردا عذاب وجدان نداریم که دوستمون جلو چشممون مرد و ما هیچ تلاشی نکردیم. فرمانده هم بعد کلی اصرار گفت اشکال نداره منم یه بشکه فلزی آوردم و پاره کردم و شبیه یه سورتمه ساختیم که تو برف نره به دو طرفشم طناب بستیم و اومدیم خواستیم که از در پاسگاه بیایم بیرون فرمانده صدامون کرد پیشونیمون رو بوسید و گفت موفق باشین فقط اگه سلامت رسیدین پایین یه جوری با بیسیم خبر بدین که رسیدین ولی نزارین فرمانده قرارگاه بفهمه که اومدین پایین چون غیر قانونی دارین می رین. بعدشم گفت دیگه نمی خواد بیاین بالا چون نمی تونین برین خونه و بمونین تا موقع تسویه تون. خلاصه راه افتادیم همون شب بدون اسلحه فقط با 2 تا چاقو. ساعت 3صبح بود که راه افتادیم ساعت 4 بعداظهر رسیدیم به روستا، هر کی ما رو می دید از تعجب می اومد جمع می شد دورمون می دونم که اگه خدا کمکمون نمی کرد می مردیم تو کوه، هر طوری بود از روستا با یه قاطر اومدیم تا یه روستای دیگه که راهش باز بود اونجا هم از یکی از روستایی ها خواهش کردیم که ما رو با ماشینش رسوند بیمارستان چون لباس شخصی پوشیده بودیم کسی نمی دونست سربازیم خلاصه با پولی که از پس انداز همه بچه های پاسگاه و خودمون جمع کرده بودیم و یه مقداری که قبل از تبعید به اون پاسگاه تو عابر بانکم مونده بود پول بیمارستان رو دادیم تا فردا ظهر که دوستمون تونست راه بره و از بیمارستان مرخصش کردیم بعد به یکی از بچه ها که تو ستاد فرماندهی بود تلفن کردم و گفتم جریان از چه قرار بوده و باید به فرمانده پاسگاه خبر بده اونم گفت چشم و ما راه افتادیم طرف سنندج دقیقا 28 روز از خدمتم مونده بود که رسیدم خونه. هنوزم یاد اون روزا می افتم هر روز امیدم به بزرگی خدا بیشتر می شه چون یه کار غیر ممکن رو که هیچ کس بهش امید نداشت واسه ما عملی کرد و نجاتمون داد. تو این 28 روز که خونه بودم فرصت پیش اومد که بیشتر نازنین رو ببینم و بیشتر در مورد آیندمون حرف بزنیم چند بار هم به کمک خواهر های دوستم اومد خونه دوستم و راحت تونستیم اونجا بشینیم و مشکلاتی که ممکنه پیش بیاد رو بررسی کنیم و راه حل براشون پیدا کنیم. خلاصه حسابی خودم و سرگرم کرده بودم بعد از چند روز که از برگشتنم می گذشت دایی کوچیکم که 2 سال ازم بزرگتر بود و خیلی مشتاق بود که منم مثل خودش برم قاطی مرغا به همراه خانومش اومد خونمون و با زنش کلی اصرار کرد که بریم یه جایی قرار بزاریم و نازنین رو ببینن منم بعد اینکه به نازنین گفتم قرار گذاشتیم و رفتیم نازنین رو دیدیم. 10 روزی از برگشتنم می گذشت که دایی تلفن کرد و گفت من یه دوست دارم همسایه نازنین ایناست واسه اطمینان بیشتر در مورد خانوادش بیا بریم یه سوالی بکنیم. با هم رفتیم دوست داییم هم کلی از خانواده نازنین تعریف کرد مادرم هم رفت استخاره گرفت خوب اومد تا اینکه یه شب به پدرم گفتمکه اگه می خواین قرار خواستگاری بزارین وقتشه چون من14 روز دیگه بیشتر نمونده و باید برگردم برا تسویه. خلاصه پدرم فردا با پدر نازنین تماس گرفت و قرار گذاشتن برای هفته بعد سه شنبه شب. این وسط ما از همه جا بی خبر تا اینکه نازنین تلفن کرد و داشت گریه می کرد پرسیدم چی شده گفت اول اینکه بابا بزرگت اومده اینجا تحقیقات و گفته من و تو دانشگاه با هم دوس شدیم که این حرفا به گوش بابام رسیده الانم خیلی عصبانی دوم اینکه یکی از فامیلامون حالش خیلی بده و بیمارستانه احتمالا نشه بیاین خواستگاری.
![]()
این داستان ادامه دارد...
پانوشت:::::
۱- با پیشنهادی که دوستان دادند به فکر این افتادم که مثل جومونگ که هنوز ۱ ش تموم نشده بود ۲ و ۳ و ...و N ش به بازار اومد منم صدا ۱ تموم نشده به فکر۲ و ۳ و....و N ش باشم.![]()
![]()
۲- قابل توجه بعضی از دوستان که ترسیدن عیالاشون با شنیدن این داستان ترکشون کنند نترسین بابا هیچکدومتون مثل من نیستین ( آخه فرشته ام کسی رو زمین لیاقتمو نداره ) واسه همین ترکم کردن.
۳- بعضی ها هم که به مزاجشون خوش نیومده داستان ما رو بخونن مجبور نیستن با عینک چشاشون در بیاد و نصف شب ۱ ساعت بخونن بعد عصبانی بشن واسه خودشون می گم خسارت مانیتور هاشون کم بشه
نوشته شده توسط عروسک در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 7:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت هشتم :
25 فرورودین شد و من مرخصی گرفتم و اومد خونه البته با فکرایی که تو سرم بود. رسیدم خونه بعد کلی کلنجاز شب که شد تصمصم رو گرفتم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم و مطمئن شدم پدرم رفته سر کار به مادرم گفتم مارد می خوام یه چیزی رو باهات در میون بزارم. خندید گفت چیه عاشق شدی؟ خندیدم و گفتم چطور گفت می دونم با یکی حرف می زنی ولی نگفتم ببینیم خودت کی بهم می گی. بهش گفتم اره اسمش نازنین خیلی هم دوسش دارم فقط گفتم بهت بگم خبر داشته باشی از همین الان به فکر باشی و ببینیش و نظرتو بهم بگی. خلاصه در مورد نازنین کلی ازم سوال کرد منم بهش گفتم خواهشا فقط فعلا حتی به پدرم هم نگو خندید و گفت باشه. خلاصه منم پس انداز سربازیم رو رفتم از بانک گرفتم 90 تومن بود رفتم بازار طلا فروشا یه گردنبند که به شکل قلب بود و حجم داشت و با نگین های سفید انتخاب کردم که فروشنده گفت گفت 80 تومن بعد کلی جرو بحث 75 تومن ازش گرفتم اومدم. با نازنین هم تماس گرفتم و گفتم که بیاد بیرون. 30 فروردین بود که صبحش تلفن کرد و گفت امروز بعداظهر باید مادرش رو ببره دکتر و نمی تونه بیاد منم کلی اصرار کدم که بالاخره تو مطب دکتر قرار گذاشتیم. رفتم در مطب دکتر که اومدن رفتن تو دم در منتظر بودم که نازنین اومد دم در و گفت چی شده که اینقد مهم رفتم جلو گفتم اول سلام. گفت علیک سلام بگو زود الان مامانم مشکوک می شه گفتم نمی دونی چه روزیه امروز گفت نه. زوود بگو گفتم امروز روز تولد یه فرشته ست که قول داده به من مال من باشه خندید و گفت ای بی معرفت تولد منه و به خودم نگفتی منم سریع کادویی که گرفته بودم براش رو بهش دادم و خداحافظی کردم و اومدم خونه. خلاصه شبش تلفن زد و گفت که خیلی از کادو خوشش اومده و خوشگله و کلی تشکر کرد منم خوشحال بودم که سلیقه مو پسند کرده. فردا صبح رفتم پیش دوستم و جریان من و نازنین رو باهاش در میون گذاشتم و گفتم قضیه جدی و اگه می شه با خواهراش هماهنگ کنه که با نازنین آشنا بشن و یه رابطه دوستانه با هم داشته باشن که مادرم هم بتونه از طریق اونا بیشتر با نازنین آشنا بشه. و یه جورایی رابط من باشن واسه زمانی که می خوام با نازنن حرف بزنم اونا هم قبول کردن و کلی راهنماییم کردن. برگشتم کردستان و یه جعبه شیرینی واسه بچه ها گرفتم و بردم. روزها می گذشت و من در انتظار اینکه کی خدمتم تموم می شه تابستون رسید و یه معاون فرمانده داشتیم که تازه اومده بود اونجا همشهری خودم بود کلی با هم عیاق شدیم که یه شب کشیدم بیرون و بهم پیشنهاد داد که با قاچاقچی ها همکاری کنیم که یه چیزی گیرمون بیاد و گفت فکرا تو بکن و فردا بهم جواب بده. منم فکرامو کردم چون دوس داشتم زودتر خدمتم تموم بشه و بیام پیش نازنین از دردسر دوری می کردم بهش گفتم من نامزد دارم و دوس ندارم که بیفتم تو دردسر اونم گفت اشکالی نداره به کس دیگه ای می گم. چند روزی گذشت که از قرار گاه بی سیم کردن که برم کارم دارن . به محض اینکه پام رسید به قرار گاه فرمانده قرار گاه گفت به جرم همکاری با قاچاقچی ها 72 ساعت بازداشتی هر چی داد و هوار کردم به جایی نرسید و 72 ساعت تو یه سوراخی بازداشت شدم با 3 روز اضافه خدمت. می دونستم کار معاون فرمانده ست اولش می خواستم تلافی کنم ولی به فکر نازنین و حرفاش افتادم که زود باید برگردم پیشش. بی خیال شدم. برگشتم محل خدمتم تو مرز تا اینکه فهمیدم معاون فرمانده یکی از سرباز های ترک رو برده تو اون کار وقتی که فهمید من می دونم اومد و گفت مواظب خودت باش. منم چییزی نگفتم و سرمو انداختم پایین و فقط تو دلم می گفتم اگه خرم از پل گذشت و این خدمت لعنتی تموم شد نشونت می دم بالاخره که برمی گردی شهر خودمون. تا اینکه فردا صبح زود یکی از بچه ها گفت پاشو نامه انتقالیت اومده گفتم واسه کجا گفت واسه تبعیدگاه. 6 ماه از خدمتم باقی مونده بود با کلی ناراحتی رفتم شهر و به نازنین تماس گرفتم اما پیداش نکردم. به خواهر دوستم تلفن کردم و بهش گفتم به نازنین بگه من مشکل برام پیش اومده ممکنه نتونم چند وقتی تماس بگیرم نگران نباشه و گوشی رو قطع کردم. تبعید گاه بالای یه کوه بود دقیقا بالای شهر حلبچه عراق با دوربین می تونستی مردم حلبچه عراق رو ببینی که چیکار می کنن. از شهر تا نزدیکترین روستا نزدیک تبعید گاه یک روز پیاده روی داشت و از روستا تا بالای کوه یه روز راه بود واسه همین هر کیمی رفت تبعیدگاه باید تا پایان توقفش واسه مرخصی می موند به خاطر راه طولانیش کسی نمی اومد مرخصی شهری یعنی مرخصی شهری معنی نداشت. 3 هفته تحمل کردم تا اینکه یه روز دلمو زدم به دریا و با فرمانده هماهنگ کردم و راه افتادم سرف شهر صبح ساعت 4 راه افتادم که بعداظهر رسیدم روستا گفتم شب رو تو روستا بمونم که دیدم یه ماشین اومد و گفت اینجا چیکار می کنی گفتم می خوام برم شهر ولی می خورم به شب نمی تونم برم گفت من دارم می رم شهر خلاصه با ماشین حدودا 1:30 تو راه بودم که بالاخره شب رسیدم شهر اولین کاری که کردم رفتم و با خواهر دوستم تماس گرفتم که با نازنین هماهنگ کنه که بتونم باهاش حرف بزنم. اونم هماهنگ کرد وقتی صدای نازنین رو شنیدم تمام خستگی راه از تنم رفت. یادم رفت که کجا انداختنم. چند دقیقه باهاش حرف زدم و رفتم دنبال یه مسافر خونه. شب رو گذروندم فردا صبح هم یه تماس با نازنین گرفتم و نزدیکای ظهر راه افتادم طرف روستا. شب به روستا رسیدم شب رو تو روستا گذروندم و صبح زود راه افتادم طرف پاسگاه. نزدیکای شب بود که رسیدم پاسگاه و رفتم خوابیدم تا صبح شه پاییز شده بود و نزدیک ماه رمضون که گفتن مرخصی واسه کسایی که تو تبعیدگاه هستن 70 روز خیلی خورد تو ذوقم خلاصه ماه رمضون رو بالای همون کوه گذروندیم بدون اینکه کلامی با نازنین حرف بزنم . هر روز غروب می رفتم بالای پشت بوم پاسگاه و به راه پاسگاه نگاه می کردم که کی یه آدم ازش عبور می کنه و می اد طرف پاسگاه. ماه رمضون که تموم شد چون من توقفم تو پاسگاه از همه بیشتر بود اول منو فرستادن مرخصی تو شهر که رسیدم یه نفس راحت کشیدم و راه افتادم طرف خونه.
این داستان ادامه دارد...
نوشته شده توسط عروسک در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 1:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت هفتم :
رسیدم دم تلفن یه نفس عمیق کشیدم یه نگاه به آسمون کردم تو دلم گفتم اوسا کریم خودت کاری کن خودش گوشی رو جواب بده.دستام می لرزید بالاخره شماره ها تموم شد. نفسم تو سینه حبس شده بود بوق اول بیییییب دوم بییییییییییییب سوم که گوشی برداشته شد یکی پشت خط نفس نفس می زد گفت بفرمایین دلم آروم گرفت صدای ناز خودش بود گفتم سلام کلی خوشحال شد گفت کجا بودی خیلی منتظرت بودم خندیدم گفتم آخر دنیا یه جایی که هیچ راه ارتباطی نیس هفته ای 1 بار می تونم بیام شهر بهت تلفن بزنم ناراحت شد یه کم باهاش شوخی کردم خندید گفتم همیشه جمعه ها تا ظهر منتظر باش حتما تلفن می زنم واسه اینکه بدونم خودت گوشی رو بر می داری و 1 هفته انتظار دو هفته نشه. گفت کی میای خونه گفتم که معلوم نیست گفتن 50 روز 10 روز مرخصی می دن گفت کاشکی زودتر 50 روز بشه خندیدم و گفتم دیگه باید برم دلم نمی خواست اون لحظه هیچ وقت تموم بشه ولی باید می رفتم تا به قول بابام مرد بشم. برگشتم به محل خدمت شب همش تو فکر نازنین و حرفاش بودم دیدم خوابم نمی بره رفتم پیش نگهبان و کلی راجع به مرز ازش پرسیدم. چند روز بعد یه سرباز اصفهانی به اسم مهرداد رو دادن اونجا اومد پیش ما بعد یکی دو روز فهمیدم که موبایل داره دل دل کردم که بگم یا نگم خلاصه دلم و زدم به دریا و بهش گفتم آقا مهرداد من نامزد دارم تازه خیلی هم دلتنگشم اجازه می دی این هفته که رفتم شهر شمارتو بهش بدم و بگم بعضی مواقع تماس بگیره ؟ خدا حفظش کنه قبول کرد منم با خوشحالی همش منتظر رسیدن جمعه بودم انگار خیال نداشت بیاد. بالاخره جمعه شد 6 صبح رفتم پیش فرمانده اما خواب بود تا 8 منتظر موندم تا اینکه بیدار شد و بهش گفتم خندید و گفت خدا کنه آتیش عشقت همیشه همین جور باشه برو. رفتم شهر به نازنین تلفن کردم گوشی رو برداشت و بهش شماره مهرداد رو دادم و گفتم هر وقت تونست تماس بگیره خیالی خوشحال شد که بالاخره یه راه ارتباطی پیدا شدظهر برگشتم محل خدمتم چون جمعه بود بعداظهر با بچه ها یه کم فوتبال بازی کردیم تا اینکهعصر بعد نماز دیدم مهرداد صدا می زنه امیر بیا کارت دارم. رفتم پیشش گوشی داد دستم گفت خانومته. خیلی خوشحال شدم ولی فکر کردم داره سر به سرم می زاره گوشی گرفتم دیدم صدای نازنین گفتم چی شده اینقده زود دلت تنگ شد. گفت از صبح تا حالا یه سال برام گذشته می خوام باهات حرف بزنم منم دراز کشیدم رو تختم و گفتم بفرمایین عیال. خندید و گفت اول از همه امیر تو رو خدا مواظب خودت باش دامادمون که کردستان بوده می گه اونجا امنیت نداره خیلی مواظب خودت باش بعدشم یه چیزی بگم گوش می کنی؟ گفتم چیه عیال گفت جون امیر سیگار نکشی و دنبال مشروب نری خندیدم و گفتم عیال یه من میاد از این کارا بکنم اون لحظه ته دلم قنج می رفت و انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن حس خیلی قشنگیه قابل وصف نیست وقتی می بینی و باورت می شه جونت به جون یکی بسیته ست و یکی بی کلک و بی ریا قد یه دنیا دوست داره خلاصه بعد کلی سفارش و صحبت وقت خداحافظی شد بغض گلومو گرفته بود ولی به روم نیاوردم و گفتم زودی میام پیشت عیال چشم به هم بزنی روز برگشتنم رسیده. خلاصه روزها گذشت و شب اعلام مرخصی ها رسید اسممو دادن قرار گاه و گفتن تا صبح اعلام می کنن که موافقت شده یا نه. اون شب تا صبح دعا کردم که موافقت کنن صبح زود از اتاق زدم بیرون و رفتم اتاق فرماندهی گفتن که موافقت شده با یکی از دوستام که بچه شمال بود همون موقع زدیم بیرون انگار از زندان فرار کرده بودیم. تا اینکه رسیدیم شهر به دوستم گفتم من باید یه چیزی بگیرم ببرم واسه عیال بریم بازار خلاصه رفتیم چند بار یه شال خوشگل آبی آسمونی با یه پالتو خوشگل نشون کرده بودم نشون دوستم دادم اونم پسندید هومنا رو گرفتم یه اودکلن رویال هم گرفتم راه افتادم طرف خونه چون ماشین مستقیم نداشت از اونجا تا شهرمون مجبور شدم شهر به شهر ماشین عوض کنم بالاخره نصف شب بود که رسیدم خونه بازم بی خبر. بازم تعجب بابا و مامان بابام تو بغل گرفتم و بوسیدمخیلی حس خوبی داشتم. خلاصه تو رختخواب تا صبح غلت زدم تا صبح بشه و برم دیدن نازنین. صبح شده تلفن کردم اما نا امید شدم. نازنین گفت که امروز مهمون دارن و نمی تونه بیاد بیرون خلاصه قرار گذاشتیم واسه فردا روز بعد سوغاتی های نازنین رو برداشتم و رفتم دیدنش از دور که می اومد به خودم می لرزیدم از شوق. اومد سلام کرد همونجا بهش گفتم نازنین با چشمای نازش نگام کرد و گفت بله. گفتم قد تموم دنیا دوست دارم خندید و گفت اینو که می دونم یه چیز جدید بگو. خلاصه چند ساعت با هم بودیم و اون بلند شد که بره انگار فقط یه لحظه پیشم بود خیلی زود گذشت. تون اون 10 روز که خونه بودم یه بار دیگه تونستم نازنین رو ببینم البته بار دوم دختر داییشم همراش بود و یه سبد پر از گلای آفتابگردون برام درست کرده بود که گفت بزار واسه تزئین اتاقت. اینقده حواسم با نازنین و گلا بود که دیدم یهو نازنین جیغ کشید و صدای ترمز یه ماشین اومد پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم یه آقا از پنجره ماشین سرشو بیرون آورد و داد زد عاشق وسط خیابونی مواظب باش خندیدم و گفتم معذرت می خوام. نازنین هم زود دوید طرفم که ببینه چیزیم نشده باشه. خلاصه رفت و منم برگشتم سر خدمت کردستان. خلاصه چند ماهی همین طوری گذشت هر بار که می اومدم یه چیزی واسه نازنین می گرفتم تا اینکه عید نوروز شد چون سرباز مرز بودیم و نیرو کم بود و ما هم آماده باش بودیم تا 15 فروردین بهمون مرخصی ندادن که بیایم خونه. عصر بود و تحویل سال ساعت حدودا 11 بود با بچه ها یه سفره انداختیم و هر چی که اولش سین داشت جمع کردیم که هفت سین مون رو کامل کنیم یکی سیم خاردار می ذاشت یکی سیگار می ذاشت یکی سینی می ذاشت یکی سگک کمربند می زاشت خلاصه هفت سین مون کامل شد خلاصه از ساعت 1 شب که دور هم جمع شدیم با گوشی مهرداد هر کی شماره خونشو می گرفت که سال نو رو به خونوادش تبریک بگه هر کاری می کردیم راه نمی داد تا 11:40 که بالاخره موفق شدیم و تبریکات رو به عرض خانواده رسوندیم. فردا صبح هم روز از نو روزی از نو باید می رفتیم گشت مرزی روز سوم نوروز بود که موفق شدم با نازنین حرف بزنم و سال نو رو تبریک بگم خلاصه موندم تا 25 فروردین و 25 فروردین مرخصی گرفتم که 30 فروردین روز تولد نازنین پیشش باشم.

این داستان ادامه دارد....
نوشته شده توسط عروسک در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 9:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت ششم :
ساعت 1 بود برگشتم خونه وسایلم رو کامل جمع کردم تا 3 ، ساعت 3 هم خوابیدم تا 6 صبح. 6 هم صبحونه نخورد از خونه زدم بیرون و راه افتادم طرف سنندج. تو راه همش به این فکر می کردم که دیگه ما هم رفتیم قاطی مرغا و خودم به این فکرم خندم می گرفت. نمی دونم چجوری شد که رسیدیم داخل ستاد سنندج که اونجا گفتن امرو ز دیر رسیدین و باید برین مسافر خونه تا فردا منم رفتم مسافر خونه گیر آوردم یه کم خوابیدم. عصری که بیدار شدم رفتم مرکز شهر سنندج یه دوری زدم و عوا که یه کم تاریک شده برگشتم اتاقم آخه اوایل آبان ماه بود هوا یه کم زود تاریک می شد هوای اونجا هم یه کم سرد بود. البته قبل رفتن به ماسفر خونه سر خیا بونی که مسافر خونه توش بود یه کیوسک گیر آوردم و اول یه زنگ زدم خونه که بگم حالم خوبه بعدشم یه زنگ زدم خونه نازنین اینا که بگم رسیدم که از شانس بد ما بازم داداشش گوشی رو برداشت. شب رو با هر بدبختی بود به صبح رسوندم . صبح ساعت 6 از مسافر خونه زدم بیرون و رفتم ستاد اونجا هم اول دژبان ها یه کم اذیتمون کردن و بالاخره رفتیم تو ستاد. به خطمون کردن و برگه های اعزاممون رو گرفتن و فرستادن تو یه آسایشگاه موقتا موندیم. تا شب هر کاری کردم نتونستم با نازنین تماس بگیرم چند بار تماس گرفتم ولی همش کسای دیگه بر می داشتن منم دلم واسه نازنین یه ذره شده بود. بیشتر از اینکه نگران باشم که کجا می ندازنم نگران نازنین بودم که کجاست و چیکار می کنه تا اینکه شب شد و یه شب انتظار دیگه رسید. یه غذا مزخرف بهمون دادن و گفتن بخوابین ساعت 9 خوابیدیم. تا اینکه بالاخره صبح شد و تا ساعت 11 معطل شدیم آخرش معلوم شد من و 4 نفر دیگه از بچه ها که با هم رفته بودیم افتادیم مریوان یکی از بچه ها بختیاری بود دوتاشون شمالی و یکیشونم همشهری خودم بود. خلاصه با هزار بدبختی ترمینال مریوان رو پیدا کردیم و راه افتادیم طرف مریوان. طوری که شنیده بودیم راهش خیلی پر پیچ و خم بود 135 کیلومتر راه پر پیچ و خم. از همون اول وقتی ماشین راه افتاد تصورش تنم رو می لرزوند اونم با مینی بوس. ولی راه رفتنی رو باید می رفتم. تقریبا 3 ساعت تو راه بودیم نصف راه رو در انتظار به زمین پست گذرونم ولی دیدم خبری نیست خوابیدم وقتی از خواب بیدار شدم بچه ها گفتن 10 کیلومتر دیگه مونده برسیم که دریاچه زیبای زریوار رو از دور دیدم. خیلی تعریفش رو شنیده بودم. دلم می خواست اول برم دریاچه رو ببینم ولی ساعت کم کم داشت نزدیک 2 می شد و ما هم باید تا ساعت 2 خودمونو به ستاد مریوان معرفی می کردیم. به محض اینکه وارد ستاد شدم یه احساسی بهم گفت که لب مرز می افتم خندیدم و به بچه ها گفتم من که مرز جامه بچه ها شما رو نمی دونم. همه زدن زیر خنده گفتن بابا آخر روحیه ای تو. منم گفتم از ما گفتن نگی نگفت. رفتیم بعد تحویل نامه های معرفی تو یه آسایشگاه 3 تا تخت بهمون دادن ما 5 تا بودیم نهایتا بازم با فداکاری من و یکی از بچه های شمالی که رو زمین خوابیدیم جای خواب درست شد. شب بچه های قدیمی اومدن و هی می خواستن ما رو بترسونن و از سختی های خدمت تو مرز می گفتن منم نگاشون می کردم ولی نمی شنیدم چی دارن می گن می خندیدم ولی فکرم پیش نازنین بود که کجاست و چیکار می کنه. تا اینکه از یکی از بچه های قدیمی پرسیدم که کیوسک تلفن داره یا نه اینجا برد نشونم داد یه تلفن زدم خونه اول و یه تلفن هم به خونه نازنین اینا ولی بازم چون شب بود خودش جواب نداد. با نا امیدی یه شب دیگه رو خوابیدیم. فرداش نذاشتن بیکار بمونیم و گفتن امشب جشن و تموم فرمانده های شهرستان مریوان با خانواده هاشون تو فلان تالار دعوت شدن واسه تدارکات به شما نیاز دارین. اول رفتیم سالن رو آماده کردیم و بعد تزئینش کردیم. بعدشم گفتن چون شما جدید اومدین و لباساتون نو هستن مسئول پذیرایی و استقبال هستین. 2 ساعت آموزش فشرده نحوه استقبال حسابی خستمون کرد بعد مسئول آماد و پشتیبانی که یه سرگرد خوش اخلاق بود گفت برینجحالا یه دلی از عذا در بیارین تا وقت شام. ما هم رفتیم و تا تونستیم از سر گل غذا ها خوردیم. شب هم سرگرد اومد و منو مسئول پخش غذا تو سالن کرد منم از اینکه کل فرمانده های اونجا رو بشناسم و ببینم خوشحال بودم خود سرگرد هم تک تک همه رو بهم معرفی می کرد و می گفت واسه کجا غذا ببرم. بعد از صرف غذا یه گروه تئاتر داشتن یه نمایش اجرا می کردن ما هم یه گوشه وایساده بودیم که سرگرد اومد کنارم و گفت تو بچه ها یی که تاز اومدن کدومشون کار تئاتر کردن منم که یه زمانی تو تئاتر های مدرسه کار کرده بودم گفتم خودم چطور. گفت یکی از عوامل نمایش که یه نقش چند دقیقه ای داره مریض شده نتونسته بیاد می تونی بری جاش بازی کنی. منم که از خدام بود با همون لباس های نظامی رفتم پشت صحنه و متنم رو از کارگردان گرفتم و آماده شدم تا نوبتم بیاد. بعد بازی نمایش سرگرد اسممو پرسید و گفت کاری با فرمانده کل صحبت می کنم که یه جای خوب بیفتی. منم امیدوار برگشتم آسایشگاه و تا فردا صبح منتظر تقسیم نهایی. فردا صبح رفتیم اتاق فرمانده اونم من و یکی از بچه های شمال رو فرستاد بازارچه مرزی یکی مون رو فرستاد کلانتری و دوتامون رو تو همون ستاد نگه داشت. بعد هم به یکی دیگه از فرمانده ها گفت که هم بره بازدید مرزی هم ما رو ببره به محل خدمتمون. وقتی رسیدیم بازارچه مرزی روز پنج شنبه بود و بازارچه تعطیل کلی غم دلمو گرفت انگار آخر دنیا بود یه بیابون که آخر جاده قرار داشت. ته جاده آخر دنیا جایی که اون همه جاده از شهرمون تا اونجا به پایان رسیده بود. یکی از سربازای قدیمی یه روستا که چند کیلومتری بود نشون داد و گفت اون مال عراق تا اون رودخونه مال ماست. اون رودخونه خط مرزی. مرز 30 کیلومتر با شهر فاصله داشت. پرسیدم تلفن داره خندید و گفت آخر دنیاست تنها راه ارتباطی بیسیم و موبایل تاجر هایی که میان اینجا معامله. انا هم روزای تعطیل نیستن. گفتم مرخصی گفت هفته ای 2 ساعت توشهری و 50 روز 10 روز واسه رفتن تو خونه. با شنیدن این حرفا کلی نا امید شدم چند روز گذشت کم کم عادت کردم تا اینکه دوباره جمعه شد دقیقا 13 روز بود که از نازنین خبر نداشتم و از خونه اومده بودم با هر بدبختی بود جمعه خودمو رسوندم به شهر و با کلی خدا خدا کردن شماره خونه نازنین رو گرفتم.
![]()
این داستان ادامه دارد ...
نوشته شده توسط عروسک در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت پنجم :
تلفن زدم از بخت بد من بازم داداشش گوشی رو برداشت. خیلی ناراحت بودم تا شب چند بار تماس گرفتم اما دادشش که مشکوک شده بود هر بار خودش تلفن رو جواب می داد. تا اینکه شب شد و بازم باید بر می گشتم پادگان. شب با هزار ناراحتی سوار اتوبوس شدم و رفتم به طرف پادگان چون قرار بود 5 صبح پادگان باشم ولی من چون راه دور بود 11 صبح رسیدم در پادگان دژبان ها حسابی از خجالتمون در اومدن و حسابی سینه خیز و بشین پاشو بردنمون. روزا خیلی سخت تو پادگان می گذشت اصلا حواسم به آموزشی نبود همش فکرم خونه بود و پیش نازنین. تا اینکه بالاخره روز رهایی رسید. خیلی سخت بود جدایی از دوستایی که شب و روز با هم بودیم و با هم تموم سختی های آموزشی رو تحمل کردیم با ناراحتی به صف شدیم تا فرمانده جاهایی رو که باید برای خدمت به اونجا بریم بخونه. تقسیمات خیلی بد بود همه دور از خونشون افتاده بودن. تا اینکه نوبت به من رسید اسممو که خوند چشمامو بستم به گوشم خورد که گفت کردستان. خیلی حالم گرفته شد با ناراحتی اومدیم بیرون پادگان لباسامونو عوض کردیم و راه افتادیم طرف خونه. رسیدم خونه یه دوش گرفتم و به پدرم گفتم افتادم کردستان اونم یه کم بهم دلداری داد. 5 روز مرخصی داشتم تو این 5 روز چند بار با خونه نازنین تماس گرفتم اما هیچ خبری ازش نبود. دیگه داشتم نا امید می شدم که یه بار دیگه صدا شو بشنوم.
شب آخر بود که خونه بودم دیگه امیدمو از دست داده بودم یه پای کامپیوتر تو اتاق دراز کشیده بودم و یه آلبوم از رضا صادقی گذاشته بودم و گوش می کردم. تلفن بغل کامپیوتر بود منم نا امید به این فکر می کردم که فردا 6 صبح باید راه بیفتم طرف کردستان. آروم چشمامو بسته بودم و رفته بودم تو فکر که یهو با زنگ تلفن از جا پریدم نگع کردم دیدم شماره خونه نازنین. دستم می لرزید باور نمی کردم نازنین باشه آخه ساعت 5 دقیقه به 10 شب بود تا حالا هیچ وقت نازنین این ساعت بهم تلفن نکرده بود. تلفن رو برداشتم گفتم بله . با صدای نازش گفت سلام باورم نمی شد نازنین باشه گفتم علیک سلام خانوم بی معرفت . چه عجب یاد ما هم افتادی. گفت نپرس که دلم از دست پدر مادرم خونه از روزی که تلفن رو به روی تو قطع کردم همش دارن تو گوشم می خونن که باید ازدواج کنی. مامانم می گه با پسر برادر من و بابام هم می گه با پسر برادر من. خلاصه پسر عمو و پسر دایی بدجوری بهم گیر دادن تا حالا یه روز خوش نداشتم حتی دیگه نمی زارن تلفن هم جواب بدم از هر وسیله ای برای تحت فشار قرار دادن من استفاده می کنن. الانم خانواده عموم اینجان من و دختر عموم اومدیم تو اتاق که تونستم باهات تماس بگیرم. گفتم خب مکنم فردا دارم می رم کردستان افتادم اونجا بعد اون خدا می دونه. گفت من چیکار کنم نمی تونم بازم ازت دور باشم گفتم دست من نیست نمی دونم . می خواستم بهش بگم بمون ولی با اون شرایطم می ترسیدم بهش بگم بمونه و فردا نتونم خوشبختش کنم خلاصه بعد کلی کلنجار با خودم بهش گفتم نازنین یه چیزی بهت بگم همین الانجوابمو می دی؟
گفت چیه ؟
گفتم من می خوام مال من بشی واسه همیشه می شی؟
ساکت موند. دوباره پرسیدم بازم ساکت موند. منم گفتم حتما دوس نداری نمی خوام تحت فشار باشی باشه من واسه همیشه از زندگیت می رم بیرون خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. چند دقیقه ای گذشت بازم تلفن زنگ خورد گوشی رو جواب دادم دختر عموی نازنین بود گفت آقا امیر شما نمی خواین به نازنین وقت بدین حتی فکراشم بکنه ؟ گفتم من دیگه وقتی برام نمونده معلوم نیست بیفتم کجا بتونم بازم باهاش صحبت کنم یا نه می خوام همین الان جوابمو بشنوم. گفت خیلی خودخواهی و گوشی رو قطع کرد. 10 دقیقه از آخرین تماسشون گذشت تا اینه روی این ترانه رضا صادقی رسید ( بابا بی خیال دیگه ناز کردنم حدی داره ما که رفتیم بعد ما می دونی کی دوست داره ) تلفن زنگ خورد منم واسه اینکه بقیه صدامو نشنون صدای اسپیکر رو داده بودم بالا. گوشی رو برداشتم و این ترانه رو شنید دیدم نازنین و زد زیر گریه خیلی گریه کرد با صدای هق هقش منم داشت گریم می گرفت گفتم چته چرا گریه می کنی. گفت تو تموم این روزایی که ازت بی خبر بودم هر روز این ترانه رو به یادت گوش می کردم. گفتم الان که هستم دیگه پس گریه نکن.. گفت امیر یادته گفتی هیچ وقت تنهام نمی زاری چرا این چند ماه تنهام گذاشتی. گفتم به عوضش الان اومدم که واسه همیشه مال تو باشم و پیشت بمونم می خوای مال همدیگه باشیم ؟ جواب نداد. بار دوم پرسیدم با تاکید بیشتر بازم جواب نداد گفتم باشه پس خدا حافظ دیدم داد زد گفت نه قطع نکن هر چی تو بگی و هر چی تو بخوای. باشه ما مال همدیگه تا وقتی که زنده ایم اصلا واسه همیشه حتی اون دنیا. منم از خوشحالی داشتم بال در میآوردم از سر شوق خداحافظی نکرده گوشی رو قطع کردم. و رفتم تا 1 شب تو خیابونا گشتم.
![]()
این داستان ادامه دارد...
نوشته شده توسط عروسک در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 4:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت چهارم:
وقتی رفتم تو دیدم بابام و شوهر خالم نشستن رفتم جلو سلام کردم بهشون دست که دادم بابام دستمو محکم گرفت و بغلم کرد صورتم و بوسید اشک پر چشماش شده بود ولی غرورش اجازه نمی داد که پیش بقیه گریه کنه. خلاصه شاممو عجله ای خوردم و راه افتادم که برم که بابام از پشت سر صدام زد گفت وایسا خودم می رسونمت همراه بابام ساکمو انداختم رو شونه و سوار موتور رفتیم تا ترمینال. اتوبوس آماده حرکت شده بود سوار اتوبوس شدم خوشبختانه اتوبوس خلوت بود و منم تنها تو صندلی بودم از پشت شیشه با پدرم خدا حافظی کردم که یهویی اشک از چشمام سرازیر شد. نمی دونم تا کجا و کی چون هوا تاریک بود و منم هواسم به بیرون نبود ولی خیلی گریه کردم و رفتم تو فکر تا اینکه خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم 6 صبح و رسیدیم اصفهان. از ترمینال کاوه خارج شدم و سوار یه تاکسی رفتم تا ترمینال زاینده رود و از اونجا سوار اتوبوس شهر کرد شدم. حدود ساعت 8: 40 بود که رسیدم شهر کرد. چون قبلا آدرس خونه دوستم رو ازش گرفته بودم از ترمینال سوار یه ماشین شدم و رفتم به آدرسی که بهم داده بود. در زدم دیدم یه پسر غریبه در رو باز کرد منم سلام نکرده ساکمو دادم بهش و گفتم ببر تو. بیچاره جا خورده بود بعد که رفتیم تو به گفتم که من دوست فلانی ام. رفتم تو اتاق دیدم همه خوابن یواش نشستم بالاسر دوستم و از خواب بیدارش کردم. خلاصه همو بغل کردیم و بعد صبحونه من که خسته بودم گرفتم خوابیدم. 24 روز اونجا بودم هر روز دنبال کار صبح از خونه بیرون می زدم و شب خسته بر می گشتم دیگه داشت پولم تموم می شد که به دوستم گفتم فایده نداره باید برگردم. اونم همرام اومد تا ترمینال و برگشتم خونه پیش پدر مادرم. به محض اینکه رسیدم خونه به نازنین تلفن کردم و کلی باهاش حرف زدم از اتفاق هایی که تو این 20 روز افتاده بود و کلی چیزای دیگه. عصر همون روز یکی از دوستام تلفن کرد و گفت که یکی از معلم های زمان هنرستان که خیلی با هم جور بودیم شرکت داره و دنبال یکی می گرده که در شرکت وایسه و کمکش کنه. منم همون لحظه بهش گفتم بیا بریم ببینیمش. رفتیم در شرکت و باهاش صحبت کردیم خیلی هم خوشحال شد و گفت از همین فردا کارتو شروع کن. چند روز یک بار با نازنین حرف می زدم بعضی مواقع هم هفته ای یک بار می شد چون سرم خیلی شلوغ بود و وقت نمی کردیم با هم حرف بزنیم. من روزا در شرکت بودم و نم یتونستم تلفن کنم شبمی اومدم خونه اونم شبا پدر مادرش خونه بودن و نمی تونست حرف بزنه. با تموم دوری مون از هم ولی اوضاع خوب بود تا اینکه بعد 28 روز آقا معلم برگشت و گفت که می خواد داداشش رو بیاره در شرکت و دیگه نیازی به من نداره. منم کلید های شرکت رو بهش دادم و باهاش تسویه کردم و برگشتم خونه. خیلی ناراحت بودم و به نازنین تلفن کردم و گفتم اونم خیلی ناراحت شد ولی سعی کرد منو یه کم بخندونه. همه دوستام و همکلاسی های دوره کاردانی م با کلی پول و جزوه نشته بودن واسه کارشناسی می خوندن ولی من هیچ انگیزه ای به ادامه تحصیل نداشتم. چون می دونستم اگه قبولم بشم بابام نمی تونه خرجم رو تو یه شهر دیگه بده واسه همین تلاش برای قبولی تو کنکور کارشناسی رو بیهونده می دونستم . یه روز زد به کلم با نازنین هم حرف زدم و گفتم می خوام برم دفترچه خدمت بگیرم و برم سربازی گفت واسه چی کنکور نمی دی گفتم کنکورم می دم ولی فقط واسه دس گرمی. می خوام برم خدمت که حداقل بتونم بعد خدمت برم سر یه کاری و بعد اون دیگه با خرج خودم می تونم ادامه تحصیلم بدم اونم دید تو کارم جدیم گفت باشه هر چی خودت صلاح می دونی. دفترچه رو که گرفتم چند روزی همراه پدرم کارگری کردم نازنین هم همش بهانه های بچه گونه می گرفت و می گفت خواستگار برام اومده تا اینکه یه روز عصبانی شدم و گفتم اگه می خوای ازدواج کنی راه باز جاده دراز منتظر چی هستی اونم ناراحت شد و گوشی رو قطع کرد. دیگه یا هم تماس نگرفتیم. با اینکه می دونست اول شهریور اعزام می شم ولی بی معرفت تماس نگرفت. منم رفتم از قضا آموزشیم افتاده بود مرزن آباد استان مازندران. رسیدیم پادگان بعد کلی بشین پاشو و اذیت کردن بهمون لباس و وسیله هامون رو دادن و گفتم 4 روز مرخصی دارین برین خونه هاتون و بعد 4 روز برگردین اینجا. اولش می خواستم بیام خونه ولی چون دل خوشی از خونه نداشتم و با نازنین هم قهر بودم نیومدم. 4 روز رو با چند تا از بچه ها که کرمانی بودن و به خاطر دوری راه نرفته بودن تو پادگان موندیم. چند هفته گذشت و تو این چند هفته 2 بار با خونه نازنین تماس گرفتم ولی حرف نمی زدم فقط می خواستم صداشو بشنوم که هر بار با صدای داداشش مواجه شدم. دلم خیلی براش تنگ شده بود ولی غرورم اجازه نمی داد منت کشی کنم. تا اینکه یک ماهی از خدمت گذشت و خوردیم به نیمه شعبان. منی که مرخصی 4 روزه رو نیومدم خونه با هزار التماس 36 ساعت مرخصی گرفتم و راه افتادم به طرف خونه. دم دمای صبح بود که رسیدم خونه پدر مادرم از تعجب شاخ درآورده بودن آخه بی خبر اومده بودم. صبر کردم تا ساعت 10 شد که بتونم با خونه نازنین تماس بگیرم. تلفن زدم.
![]()
این داستان ادامه دارد...
نوشته شده توسط عروسک در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 4:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت سوم:
وقتی رسیدیم تو پارک نشستم رو یه نیمکت دیدم نیومدن و اشاره کرد که برم طرفشون منم رفتم نازنین گفت که دختر عموم می گه بریم قدم بزنیم نمی خوایم بشینیم. منم کنارشون راه افتادیم و قدیم می زدیم. نازنین وسط من و دختر عموش بود با همون اولین کلمه ای که از دهنش در اومد و قیافه ای که داشت به دلم افتاده بود که این از اون دختراییه که پوس پسر می کنن. خیلی خوش سر و زبون بود بر عکس نازنین که هر وقت با هم حرف می زدیم نمی دونست چی باید بگه و چیکار کنه. کلی باهاش حرف زدم اونم همون حرفای نازنین رو با جزئیات بیشتر گفت که دیگه صد درصد مطمئن شدم قضیه از الین قرار بوده. تا اینکه نازنین رفت آب بخوره و ما یه لحظه تنها شدیم بهم گفت آقا امیر نازنین اولین بارشه خواهشا طوری باهاش رفتار کنین که ترکتون کنه. گفتم واسه چی؟ گفت هم من هم شما می دونیم که این جور روابط عاقبت خوشی نداره پس بهتره همین جا تمومش کنین. منم بهش گفتم که هم من و هم نازنین به هم علاقه داریم و نیازی نمی بینم رابطمون رو تموم کنیم. تا اینکه نازنین برگشت و گفت شما خوب با هم صمصمی شدین چی به هم می گفتین؟ دختر عموشم گفت هیچی غیبت تو رو می کردیم که خیلی بچه ای. خلاصه کلی خندیدیم و از هم خداحافظی کردیم و رفتیم. شب که شد نازنین تلفتن کرد و گفت دختر عموم چی بهت گفته ؟ گفتم چیز خاصی نبوده مهم نیست. گفت ولی وقتی داشتیم بر می گشتیم به من گفته که امیر می خواد تو رو ترک کنه و همین الان بهش تلفن کن و بگو من دیگه نمی خوام باهات باشم قبل اینکه اون به تو بگه. راس می گه امیر؟ گفتم ای مارمولک کار خودشو کرد آخرش. صداش لرزید حس کردم بغضی تو گلوشه گفت یعنی راس گفته ؟ خندیدم و گفتم نه بابا بیخیال این حرفا من هیچ وقت تو رو تنها نمی زارم تو نازنین منی. خندید و گفت دختر عموشو می کشه. منم خندم گرفته بود از عصبانیتش آخه وقتی عصبانی می شد خیلی صداش برام شیرین می شد. زمان گذشت و گذشت دیگه اتفاق خاصی بین من و نازنین رخ نداد فقط تلفن هامون از هفته ای 2 بار به هر روز و گاهی روز ی چند مرتبه رسیده بود. تا اینکه درسم تموم شد. زمستون بود و بیکاری بیداد می کرد منم چون پدرم کارگر بود و خرجی چند داداش دیگمو به سختی تهیه می کرد به منم خیلی فشار می آورد که یا برم سربازی یا یه کاری پیدا کنم. خیلی گشتم حتی چند باری هم سر این قضایا با پدرم حرفم شد و از خونه می زدم بیرون تو اون روزا تنها دل خوشیم نازنین بود که وقتی صداشو می شنیدم تموم غم هام فراموشم می شد. عید شد عید سال 1384 چند واسه همه عید نوروز بود واسه من با تموم عید های عمرم فرق داشت چون دیگه اون صمصمیت رو با خانوادم نداشتم همش دنبال یه بهونه بودم که از خونه بزنم و بیرون تنها باشم. نازنین هم جز حرف زدن برام هیچ کاری نمی تونست کاری بکنه ( آخه یه دختر تنها چیکار می تونست بکنه) فقط کارش شده بود دلداری دادن به من و حرف زدن باهام تا ناراحتی هام فراموشم بشه. روز 14 فروردین بود که یا یکی از دوستام که شهر کرد درس می خوند صحبت کردم و گفتم بهش که اگه می تونه اونجا دنبال یه کار برام بگرده. روز ها می گذشت و بی پولی و بیکاری من تمومی نداشت تنها سرگرمیم هم کامپیوترم بود. و تنها زمانی آرامش داشتم که با نازنین حرف می زدم. تا اینکه اواخر فروردین بود که دوستم تلفن کرد و گفت با یکی از دوستام اینجا صحبت کردم گفته بیا تا یه کاری برات بکنم. منم به نازنین گفتم که دارم می رم شهر کرد اولش خیلی ناراحت شدذ ولی بعدش گفت اشکال نداره خدا نگهدارت منم منتظرتم زودی برگردی. جریان رو که به مادرم گفتم ناراحت شد. منم از خونه زدم بیرون و رفتم. شب اومدم خونه و داشتم ساکم و می بستم که بابام با عصبانیت اومد تو اتاق گفتم سلام بابا اولین سیلی رو خوابوند تو صورتم. گفتم چرا می زنی دومی رو زد. خلاصه بابام گرفتم به باد کتک جاتون خالی خیلی خوردم مادرم و داداشم هم هر کاری کردن نتونستن من و از دست بابام نجات بدن منم فقط تو صورت بابام نگا می کردم و می گفتم چرا؟
تا اینکه گفت داییت ( دایی بابام که خیلی ازم بدش می اومد ) دیده سیگار می کشیدی گفته از بعضی ها هم شنیده که می گن تو تریاک هم مصرف می کنی می خوام زندونیت کنم تو زیرزمینی و ترکت بدم. داداشمم که اینو شنید اونم یه سیلی زد تو صورتم که تا آخر عمرم یادم نمی ره. من بدبخت که حتی بوی سیگار به دماغم می خورد به سرفه می افتادم حالا باید به جرم اعتیاد به بند کشیده می شدم. هیچی نگفتم خودم. تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که خودم برم تو زیر زمین و در رو روی خودم ببندم. اونجا موندم و تا صبح فقط به بدبخت بودن خودم فکر می کردم صدای گریه های بابام رو هم می شنیدم که تو اتاق نشسته بود و گریه می کرد که پسرم از دستم رفت.
صبح که شد رفتم خونه خالم یه مقدار چپول ازش قرض کردم و اومدم خونه قبل اینکه پدرم بیاد خونه ساکم رو برداشتم و رفتم خونه خالم ساکم و گذاشتم اونجا و خودم رفتم یه بلیط برا اصفهان گرفتم و تا شب تو خیابون چرخیدم. شب اومدم خونه خالم دم در خونه موتور بابامو دیدیم جا خوردم موندم بیرون و تو نرفتم. از یه طرف داشت واسه اتوبوس دیرم می شد از طرف دیگه نمی خواستم با بابام روبه رو بشم. تا اینکه بالاخره تصمیم رو گرفتم و دلمو زدم به دریا و رفتم تو خونه.
![]()
این داستان ادامه دارد...
نوشته شده توسط عروسک در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 1:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صدا
قسمت دوم :
بالاخره عقربه ها بعد کلی خود خوری و جنجال به ساعت 8 نزدیک شد تماس گرفت. گوشی رو که برداشتم دیدم کسی چیزی نمی گه فهمیدم که باید حرف بزنم تا اون مطمئن بشه خودمم. گفتم بله بفرمایین خودم لرزش رو تو صدام حس کردم ولی نمی دونم آیا اونم فهمید که صدام از شوق داره می لرزه یا نه؟
با صدای نازش گفت سلام. گفتم علیک سلام چه عجب خوش قولم که هستی، گفت آره مثل شما عادت نداریم بقیه رو سر کار بزاریم. خندیدم و گفتم : معذرت می خوام قبول کن احتیاط شرط عقل. گفت : خوب همو دیدیم حالا بهتره نظرمون رو راجع به هم بگیم. منم گفتم خانوما مقدما شما بفرمایین نظرتون راجع به ما چیه؟ گفت : من نمی دونم تو اگه این زبون رو نداشتی چیکار می کردی؟ گفتم: هیچی دعا به جون شما؟ زد زیر خنده و گفت: آرزو به دل موندم کم بیاری تو حرف زدن. گفتم: خب بفرمایین بگین. گفت: من که از روز اول گفتم قیافت برام مهم نیست چجوریه من اخلاقت رو قبول کردم. خندیدم و گفتم: ولی من اصلا از قیافه تو خوشم نیومد دیگه هم خواهشا با این شماره تماس نگیر. دیدم ناراحت شد و گفت باشه منم دیدم جدی گرفته بهش با خنده گفتم ولی می شه تجدید نظر کرد. حرصش گرفته بود و گفت اگه پیشم بودی دونه دونه موهاتو می کندم. گفتم:ونوقت به ضرر خودته. گفت چطور؟ گفتم : تو که دوس نداری دوستات مسخرت کنن بگن عشقت کچل. یه جیغی زد و گفت اصلا من دیگه با تو حرفی ندارم تا بعد خداحافظ و گوشی رو قطع کرد. منتظرش بودم یک روز گذشت .. دو روز گذشت .. سه روز گذشت .. تا روز پنجم تماس نگرفت من هم شماره ای ازش نداشتم که تماس بگیرم ( آخه اون موقع خطا دیجیتال نبود شماره ها نمی افتاد ) دیگه نا امید شدم از زنگ زدنش تا اینکه روز پنجم تماس گرفت. اولش از اینکه دیر زنگ زده بود اعصابم خورد بود گفتم باهاش بد حرف بزنم از اون ور ترسیدم دیگه بره و زنگ نزنه واسه همین خودمو کنترل کردم. یه کم حرف زدیم و از خودش گفت. گفت که رشتش ادبیات و شعر خیلی دوس داره. امسال درسش تموم شده. از من پرسید چیکار می کنم منم گفتم ترم دوم کاردانی کامپیوتر می خونم بعضی مواقع هم در مغازه دوستم که یه خدمات کامپیوتری کار می کنم که سرگرم بشم. و کلی حرف دیگه...
روزها پشت سر هم می گذشت و هر روز بیشتر از گذشته به نازنین عادت می کردم .ولی چون نمی دونستم شمارمو از کجا آورده همیشه یه شکی تو دلم نسبت بهش داشتم. تقریبا 1 سالی از آشنایی من با نازنین می گذشت البته توی این یک سال یه اتفاق بد برام افتاد اونم این بود که صدقه سری علاقه به وجود اومده نسبت به درسم کم اهمیت شده بودم و ترم سوم دانشگاه مشروط شدم. ولی ترم چهار به خودم اومدم و داشتم تمام تلاشمو می کردم که ترم قبل رو جبران کنم. تا اینکه بعد یک سال و چند ماه که از آشناییمون می گذشت یه روز که نازنین تلفن کرده بود گفت : شماره تفن گوشی بابامو بهت می دم فقط زمانی که بهت تک زدم دست خودمه می تونی تماس بگیری و بعد چند روز که از این تماس گذشت شماره تلفن خونشون رو هم بهم داد. دیدم که دیگه کامل بهم اعتماد کرده منم ازش پرسیدم نگفتی تلفن منو از کجا آوردی. از من اصرار و از اون تفره رفتن تا اینکه بالاخره بهش گفتم اگه نگی دیگه نه من نه تو.
اونم گفت باشه بهت می گم. و گفت که تللف تو رو 2 سال پیش دختر عموم با چند تا از دوستاش نشستن شماره مزاحمی زنگ زدن اتفاقی پیدا کرده. اونو دوستاش از صدات خیلی خوشون اومده چند بار تماس گرفتن که فقط صدا تو بشنون. بعد چند وقت که اومده پیش من بهم گفت بیا یه شماره گیر آوردم یه پسره صداش خیلی قشنگه صداشو بشنو. اون شمارتو گرفته منم به صدالت گوش دادم یه کم مکث کردم بعد هم گوشی رو قطع کردم. تا چند روز همش به فکر تو و صدات بودم تا اینکه یه روز با کمال پر رویی از دختر عموم خواستم که شمارتو بهم بده اول نداده تا اینکه قسمش دادم و اونم شمارتو داده. منم حرفشو باور کردم که جریان از این قرار بوده واسه همین گفتم که قرار بزاره و دختر عموشم بیاره. تو یکسال و خورده ای که از دوستیمون می گذشت من و نازنین فقط 3 بار همو دیده بودیم اون هم در حد 5 دقیقه تمام ارتباطمون از طریق تلفن بود. روز موعود فرا رسید تو همون پاساژ مرکز شهر قرار گذاشتیم و رفتم سر قرار. به محض اینکه دیدمشون به نازنین گفتم که اینجا خیلی شلوغه بیاین یه پارک همین نزدیکی بریم اونجا بشینیم راحت حرف بزنیم. من جلوتر راه افتادم و رفتم اونا هم دنبالم اومدن.
![]()
این داستان ادامه دارد ...
نوشته شده توسط عروسک در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 0:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز می خوام یه داستان رو شروع کنم و بنویسم. یه داستان واقعی ولی چند تا از شخصیت هاش رو کم و زیاد کردم و اسمشون رو تغییر دادم امیدوارم خوشتون بیاد.
صدا
قسمت اول :
اولش با یه زنگ شروع شد زنگ تلفن یه صدای ناز از پشت پیچ و خم های کابل کشی مخابرات :
"سلام " با اولین کلمش دلم لرزید. دل آدم با هر صدایی به تند نمی زنه ولی مال من داشت تند می زد
شروع کردم به حرف زدن باهاش. انگار تو این دنیا نبودم با هر کلمش دلم تو سینه بی قرار تر می شد دلم می خواست بهش بگم " صداتو خیلی دوس دارم بیشتر حرف بزن" ولی غرورم اجازه نداد. با اینکه خیلی دئوس داشتم باهاش حرف بزنم پا رو دلم گذاشتم و قطع کردم. چند روز منتظر بودم هر روز تلختر و منتظر تر از دیروز. تا اینکه دوباره زنگ زد لرزش صداشو حس کردم چون صدای خودم هم می لرزید. فهمیدم که ازم خوشش اومده همون طوری که من آرزوی شنیدن دوباره صداشو داشتم. گفت اسمم نازنین دقیقا مثل صداش، منم خودمو معرفی کردم: منم امیر هستم. پرسیدم منو از کجا می شناسی گفت نمی تونم بگم ولی خیلی تعریفت رو شنیدم واسه همینم مشتاق شدم زنگ بزنم. بروز ندادم که منم ازش خوشم اومده تو دلم گفتم پر رو می شه. چند ماهی به همین صورت گذشت و تو این چند ماه حتی یه بار هم ازش نخواستم که شماره تماسش رو بهم بده اونم چیزی نگفت هر روز دلم بیشتر از روزای قبل منتظر شنیدن صداش بود. با هزار ترس و لرز بعد 6 ماه باهاش قرار گذاشتم. گفتم: کجا همو ببینیم گفت بیا فلان پاساژ مرکز شهر. گفت: چی می پوشی؟؟ گفتم: یه شلوار و پیراهت ست آبی آسمونی. تو چی می پوشی گفت : منم یه مانتوی مشکی با کوله مشکی و پالتوی خاکستری آخه هوای اوایل بهار بود هنوزم شهر ما به سردی می زد. خلاصه ساعت 10 شد همون لحظه ای که 6 ماه انتظار کشیدم که برسه. با یه دس لباس دیگه که داشتم از خونه زدم بیرون حسابی به خودم رسیده بودم. رفتم همون پاساژی که قرار بود بیاد. نیم ساعت قبل از قرار رسیدم و تو طبقه بالای پاساژ تاب می خوردم. دستام می لرزید و پاهام سست شده بود. فکر نمی کردم هیچ وقت واسه یه دختر این حالات بهم دس بده. ثانیه ها خیلی دیر می گذشت انگار ساعت 11 هیچ وقت خیال نداشت بیاد. تا اینکه بالاخره 11 شد همش چشمام رو دوخته بودم به در تا بیاد. دیدم یه دختر 16 ، 17 ساله از در پاساژ اومد تو سرشو چرخوند نگاهی به اطرافش کرد انگار دنبال کسی می گشت. رفتم طبقه پایین تا بهتر ببینمش
نزدیکش شدم. دلم داشت از سینم بیرون می زد. یه دختر سبزه با صورت تپل و ناز با چشمای مشکی. دخترک اعتنائی بهم نکرد و رفت منم برگشتم خونه. ساعت 1 ظهر بود که دوباره تماس گرفت و گفت: نامرد خوب آدم رو می کاری چرا نیومدی؟؟
گفتم : من اومدم تو منو ندیدی حتی از کنارتم رد شدم.
گفت: کدوم ؟؟ کجا؟؟ کی؟؟
گفتم : پیراهن سفید با شلوار مشکی پوشیده بودم. کلی گلایه کرد. گفت: بعدازظهر ساعت 4 بیا ببینمت. گفتم: من تو رو دیدم کافیه. کلی قر زد و آخرش گفت: اگه نیای دیگه نه من نه تو.
ترسیدم جدی بگه تا اینکه قسمم داد و گفت بیا. گفتم باشه. ساعت 4 همون جای صبح می بینمت.
ساعت 4 این دفعه با همون لباس های صبح رفتم و اول از کنارش رد شدم و یه بار دیگه نگاش کردم رفتم جلوی یه مغازه طلا فروشی و یه دل سیر نگاش کردم. نرفتم جلو تا اینکه دیدم ناراحت می خواد از پاساژ خارج شه اون از اون طرف اومد به طرف در و من از این طرف رفتم به طرف در یه کم تند رفتم که جلوی در بهش برسم.
همون طوری شد که می خواستم دقیقا دم در بهش رسیدم. سلام کردم، گفت سلام و با عصبانیت گفت من اینجا نمی تونم حرف بزنم بیا بریم بیرون. رفتیم بیرون یه کم نگام کرد. ترس از اینکه کسی ما رو با هم ببینه رو می شد از توی چشماش خوند. گفت دیگه بسه من دارم می رم خونه بقیه حرفامون رو تلفنی می گیم. خداحافظی کردیم و اومدیم خونه تا شب منتظر تماسش بودم تا اینکه ساعت 8 شب تماس گرفت.
![]()
این داستان ادامه دارد...
نوشته شده توسط عروسک در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 4:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزگاریست غریب...
که مردان به زنان
از سر میل هوسرانی خود روی آرند
و زنان بر مردان
به تمنای منال...
غافلند از دل خویش
که ز هم می پرسند
(پس چه شد پیوندی
که تجلیگر پیمان نخستین باشد؟)...
سروده ی مرحوم لادن فرشید فرد.(تقدیم به عروسک خوبم)
نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 11:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من اينجا و تو آنجا
دور از هم و صداي هم
تنها راه ارتباطي
دلهاي شکسته از جفاي روزگار
به کدامين گناه نفهميده مجازاتم مي کني
آسمان هم مانند دلم گرفته
بغض سنگيني در گلويم است
کاش مي فهميدي حال اين لحظه ام را
کاش مي دانستي در تمام اين سالها که نبودم
يادت بود
کاش مي فهميدي بودن فقط بودن نيست
حس کردن است
کاش مي دانستي هر لحظه دلم به آسمان دلت پر مي کشد
افسوس که آسمانت را هم از ما دريغ مي کني
کاش مي دانستي لحظه هاي بي تو بودن چه سخت و سنگين مي گذرد
سينه ام درد مي کن
قلبم نداي آزادي سر داده
گويي با پتک به سينه ام مي زند
شايد نمي داني
آري حتما نمي داني که چه زجري کشيده ام
شايد در خيالت سالها در پس هم با خوشي گذشته
که اينگونه مجازاتم مي کني
خود هم نمي دانم به کدامين گناه مجازاتم مي کني
خيالت دست از سرم بر نمي دارد
خيال شيرينيست
مرا با خيالت تنها نگذار
از گريه آسمان بي اعتنا نگذر
که گريه مرد سنگين است
همين گريه سنگين
تسکين ضربه هاي بي رحمانه دلم است
پس مي بارم
ع.ط
پانوشت :
۱- بيچاره مرد ها !!، وقتي به دنيا مي آن << همه حال مامانشونو مي پرسن>> ، وقتي ازدواج مي کنن همه مي گن : << چه عروس خوشگلي >>، وقتي هم که مي ميرن همه مي گن: << بيچاره زنش >>
۲- ندا آمد : ای مومن تو را از سوی پروردگار پاداشی است . آرزویی کن !
مومن گفت : از برایم عرض اقیانوس آرام را اتوبانی بکشید .
ندا آمد : ای مومن این کاریست بس دشوار و بیهوده ! آرزویی دیگر کن ...
مومن گفت : پس راه شناخت زن ها را به من نشان دهید !
ندا آمد : اتوبانی که خواستی یک بانده باشد یا دو بانده ؟!!!
نوشته شده توسط عروسک در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 6:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بی گناه و تنها
با دستهای کوچیکش ، چشمهای اشک آلود و پر از التماسش
دستاش رو دراز کرده و منتظر یه لبخند ،
یه لبخند کوچیک که از روی محبت باشه نه زورکی
چشمام تو چشماش بود و با خودم تو فکر غرق شدم ،
تو فکر اینکه این دختر کوچولوی ناز چرا ؟
چرا باید اینجوری منتظر دیدن محبت از دیگران باشه ؟
مادرش بیرون ماشین وایساده و منتظر که کوچولوش با دست پر برگرده،
یهویی با صدای معصومانش از فکر بیرون اومدم و دیدم که تو اتوبوس هستم،
روشو بهم کرده و میگه آقا کمکم کنین.
دس کردم توی جیبم و یه 200 تومنی بهش دادم ،
خنده نازی کرد و رفت...
همین طور که داشت می رفت و از ماشین دور می شد
پول هایی رو که از مسافرا گرفته بود به مادرش داد
دست گرم مادرش رو گرفت و آروم آروم از اتوبوس دور شد،
چشمام پر اشک شده بود و با نگام بدرقش می کردم
برگشت و نگاهی به اتوبوس کرد
اشکام رو پنهون کردم ، بغضم رو فرو بردم و زورکی لبخندی زدم
وقتی لبخندم رو دید اونم خندید
دستم رو به نشانه خداحافظی براش تکون دادم
اونم دست مادرش رو ول کرد و با یه بای بای ناز بدرقم کرد
دلم شکست
چرا این دختر کوچولو باید به این سختی بزرگ بشه ؟
چشمام رو بستم و به این سوال فکر کردم
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که از شهر خارج شدم
و از دختر کوچولو و اون خنده های معصومانش خبری نیست
الان چند روزه که دلم براش تنگ شده ...
نوشته شده توسط عروسک در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 8:47 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شکست تنهایی ام ...
و تو نقش یک کبوتر را
روی بوم نگاهم طرح می زنی ...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY